خرید بک لینک
اینکه دارم به وضوح میبینم مامان و بابا پیر میشن و مصادیق پیری توشون پررنگ میشه ، اما ما همچنان، محکم و استوار تو خونه نشستیم و جایی نمیریم، آزارم میده. بابا دندون مصنوعی گذاشته و مامان برای خوندن هرچیز از عینک استفاده میکنه هردو آب رفتن و کوچیک شدن اما همچنان برای ما کار میکنن و مواظب مونن. این اذی

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:36

پریشب خواب دیدم جامو برداشتم بردم پشت در دروازه ی خونه انداختم . یه اتاقک نگهبانی هم داشتیم اما من تشک رو دقیقا چسبیده به دروازه پهن کردم. وتو پوست خودم نمیگنجیدم از خونواده مستقل شدم .  بیرون خونه میخوابم! فرداش (تو خواب) یه جعبه شیرینی گرفتم بردم خونه. بابا رو به سختی راضی کردم به این اس

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:36

دیروز بعد افطار دردم بیشتر شد و بعد یک ساعت دیگه حتی نمیتونستم نفس بکشم. اعلام کردم بریم بیمارستان. بابا و مامان به تلاطم افتادن و رفتیم اورژانس. خوابیدم و اکسیژن وصل کردن بهم و شروع کردن به رگ گرفتن دهن پرستارا رو سرویس کردم. گویا بد رگ شده بودم و جمعی بدنبال خونم بودند. البته دهن من بیشتر سر

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:36

صفحه بندی