دیروز بعد افطار دردم بیشتر شد و بعد یک ساعت دیگه حتی نمیتونستم نفس بکشم. اعلام کردم بریم بیمارستان.
بابا و مامان به تلاطم افتادن و رفتیم
اورژانس.
خوابیدم و اکسیژن وصل کردن بهم و شروع کردن به رگ گرفتن
دهن پرستارا رو سرویس کردم. گویا بد رگ شده بودم و جمعی بدنبال خونم بودند.
البته دهن من بیشتر سر
برچسب:
نویسنده: پرهام ایمانی
تاريخ: يکشنبه
4 ارديبهشت
1401 ساعت: 21:36